خانم محترم بعد از مراجعه به هتل تقاضای مهریه را نمود. از آنجا که مهریه ایشان ۱۰۰ سکه بهار آزادی بود و پرداخت آن برای ما مقدور نبود، از آن مهلت یک ماهه گرفتیم و برای تهیه آن ناچار به فروش بچه ها شدیم.
بچه ها را هر کدام به مبلغ ۳ میلیون به سه نفر از اهالی چهاررا ه ملک که معمولا از نعمت بچه بهره مند نبودن فروختیم.
بعد از حساب و کتاب مبلغ یک میلیون تومن کسری داشتیم. برای جبران چاره اندیشی کردیم. به دین صورت که هر کدام در یک محله در کف زمین دراز می کشیدیم و پارچه ای سفید بر روی خود می انداختیم و به این صورت خود را مرده ای وانمود می کردیم. هر رهگذری که از کنار ما می گذشت با پرتاب سکه ای به رویمان و ذکر خدا رحمتش کند عبور می کرد. آخر وقت پارچه سفید را کنار زده و با جمع آوری سکه ها پس انداز می کردیم.
شب چهارم نمی دانم کدام از خدا بی خبری با اعلام به مرکز متوفیات بهشت رضا که سه مرده ۴ روز است در کف زمین افتاده اند و کسی اینها را جمع آوری نمی کند که چشمتان روز بد نبیند، سه آمبولانس نعش کش در کنار ما توقف نمودند و با گفتن لا الله الا الله ما را به آمبولانس منتقل نمودن و به سمت بهشت رضا روانه شدیم …
انشالله قسمت های بعدی ادامه خواهد داشت. منتظر نظرات شما عزیزانم هستم.
برای مشاهده همه قسمت های این خاطره اینجا کلیک کنید.
برچسب ها: خاطرات من در مشهد
۱۶ دیدگاه برای “قسمت سوم خاطرات من در مشهد”
دیدگاه خود را قرار دهید
برای قرار دادن دیدگاه باید عضو سایت باشید.


۲۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۲:۲۱ ب.ظ
منتظر قسمت بعدی مطلب شما هستیم
۲۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۲:۲۲ ب.ظ
مهریه زن و دادین رسید گرفتین یک وقت دبه نکنه شر بشه؟
۲۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۲:۲۵ ب.ظ
اقای سپاهی رسید گرفتیم ناراحت نباشید
۲۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۲:۵۴ ب.ظ
منتظر قسمت بعدی شما هستیم .
۲۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۴:۰۲ ب.ظ
دایی عالی بود فقط حواست باشه منکراتی نشی
واقعا ملت رو سر کار گذاشتی دمت گرم
۲۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۶:۰۱ ب.ظ
خواهر زاده ی محترم اصلا سر کاری نیستوعین واقعیت است انشالله با بالا رفتن سنتان این واقعیت ها را تجربه خواهید کرد
۲۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۶:۱۲ ب.ظ
باسلام آقای محمد زاده کم کم داستان داره وحشتناک میشه
۲۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۶:۲۵ ب.ظ
نوچرم دایی جون
۲۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۶:۳۱ ب.ظ
خانم سپاهی انقدر ترسناک نیست نگران نباشید
۲۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۶:۴۷ ب.ظ
با سلام مشتاقم بقیه ی داستان را بدانم میشه این داستان را رو زا نه کنید
۲۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۶:۵۲ ب.ظ
با سلام خدمت خانم جوان متاسفانه به روز شدن این داستان میسر نیست
۲۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۲۲ ب.ظ
سلام علیکم جناب آقای محمد زاده: انشاءا… داستان شماپایان خوبی داشته باشد موفق باشید.
۲۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۳۹ ب.ظ
مرسی اقای جوان حتما پایا ن خوبی خواهد داشت
۲۳ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۳۶ ق.ظ
سلام آقای محمد زاده خوب همه خانواده رو درگیر کردید داستان شما ۵۰ قسمتی است ؟ امیدوارم تاقبل از سال جدید تمام شود منتظریم
۲۳ بهمن ۱۳۹۰ در ۴:۳۹ ب.ظ
باسلام خانم نرگس سپاهی مرسی از توجه تان و لی تعدا د قسمت ها سو پراز است . امیدوارم بتوانم تا اخر سال تمام کنم
۲ اسفند ۱۳۹۰ در ۵:۱۴ ب.ظ
جناب محمدزاده سلام
کمی خاطراتتات داره دور از واقیت وانمود می کنه اگه همینطوری پیش برید مثل قصه ها میشه که زیاد می توان از تخیلات در آن استفاده کرد.