قسمت سوم خاطرات من در مشهد


حسین محمدزاده در ۲۲ بهمن ۱۳۹۰

خانم محترم بعد از مراجعه به هتل تقاضای مهریه را نمود. از آنجا که مهریه ایشان ۱۰۰ سکه بهار آزادی بود و پرداخت آن برای ما مقدور نبود، از آن مهلت یک ماهه گرفتیم و برای تهیه آن ناچار به فروش بچه ها شدیم.

بچه ها را هر کدام به مبلغ ۳ میلیون به سه نفر از اهالی چهاررا ه ملک که معمولا از نعمت بچه بهره مند نبودن فروختیم.

بعد از حساب و کتاب مبلغ یک میلیون تومن کسری داشتیم. برای جبران چاره اندیشی کردیم. به دین صورت که هر کدام در یک محله در کف زمین دراز می کشیدیم و پارچه ای سفید بر روی خود می انداختیم و به این صورت خود را مرده ای وانمود می کردیم. هر رهگذری که از کنار ما می گذشت با پرتاب سکه ای به رویمان و ذکر خدا رحمتش کند عبور می کرد. آخر وقت پارچه سفید را کنار زده و با جمع آوری سکه ها پس انداز می کردیم.

شب چهارم نمی دانم کدام از خدا بی خبری با اعلام به مرکز متوفیات بهشت رضا  که سه مرده ۴ روز است در کف زمین افتاده اند و کسی اینها را جمع آوری نمی کند که چشمتان روز بد نبیند، سه آمبولانس نعش کش در کنار ما توقف نمودند و با گفتن لا الله الا الله ما را به آمبولانس منتقل نمودن و به سمت بهشت رضا روانه شدیم …

انشالله  قسمت های بعدی ادامه خواهد داشت. منتظر نظرات شما عزیزانم هستم.

برای مشاهده همه قسمت های این خاطره اینجا کلیک کنید.

برچسب ها:

۱۶ دیدگاه برای “قسمت سوم خاطرات من در مشهد”

  1. پریسا جوان دیسفانی گفت:

    منتظر قسمت بعدی مطلب شما هستیم

  2. مرتضی سپاهی گفت:

    مهریه زن و دادین رسید گرفتین یک وقت دبه نکنه شر بشه؟

  3. حسین محمد زاده گفت:

    اقای سپاهی رسید گرفتیم ناراحت نباشید

  4. نسترن محمدزاده گفت:

    منتظر قسمت بعدی شما هستیم .

  5. علیرضا فاضل گفت:

    دایی عالی بود فقط حواست باشه منکراتی نشی
    واقعا ملت رو سر کار گذاشتی دمت گرم

  6. حسین محمد زاده گفت:

    خواهر زاده ی محترم اصلا سر کاری نیستوعین واقعیت است انشالله با بالا رفتن سنتان این واقعیت ها را تجربه خواهید کرد

  7. طاهره سپاهی گفت:

    باسلام آقای محمد زاده کم کم داستان داره وحشتناک میشه :no:

  8. علیرضا فاضل گفت:

    نوچرم دایی جون

  9. حسین محمد زاده گفت:

    خانم سپاهی انقدر ترسناک نیست نگران نباشید

  10. طیبه جوان گفت:

    با سلام مشتاقم بقیه ی داستان را بدانم میشه این داستان را رو زا نه کنید

  11. حسین محمد زاده گفت:

    با سلام خدمت خانم جوان متاسفانه به روز شدن این داستان میسر نیست

  12. علی جوان دیسفانی گفت:

    سلام علیکم جناب آقای محمد زاده: انشاءا… داستان شماپایان خوبی داشته باشد موفق باشید.

  13. حسین محمد زاده گفت:

    مرسی اقای جوان حتما پایا ن خوبی خواهد داشت

  14. نرگس سپاهی دیسفانی گفت:

    سلام آقای محمد زاده خوب همه خانواده رو درگیر کردید داستان شما ۵۰ قسمتی است ؟ امیدوارم تاقبل از سال جدید تمام شود منتظریم

  15. حسین محمد زاده گفت:

    باسلام خانم نرگس سپاهی مرسی از توجه تان و لی تعدا د قسمت ها سو پراز است . امیدوارم بتوانم تا اخر سال تمام کنم

  16. هادی عطائی دیسفانی گفت:

    جناب محمدزاده سلام
    کمی خاطراتتات داره دور از واقیت وانمود می کنه اگه همینطوری پیش برید مثل قصه ها میشه که زیاد می توان از تخیلات در آن استفاده کرد.

دیدگاه خود را قرار دهید

برای قرار دادن دیدگاه باید عضو سایت باشید.

گروه: متفرقه