دوسال پیش بود که به همراه خانواده تصمیم گرفتیم ایام عید را بریم دیسفان. خلاصه سال را در جاده تحویل کردیم و روز اول عید رسیدیم دیسفان. روز که تمام شد، گفتیم خدایا این همه راه اومدیم دیسفان الان ساعت ۱۰ شبه همه دارن آماده میشن که بخوابند. (طبق عادت دیرینه در دیسفان) چکار کنیم؟!
خلاصه گفتیم راه بیفتیم بریم سر راه کاخک. دربین راه پیچ امامزاده را که رد کردیم، دیدیم یکی از بچه ها که از نظر سن بزرگتر ما بود و همه به هوای اون زدیم بیرون غیبش زده. هوا تاریک فقط یه چراغ سیمی دست من بود. شش یا هفت نفر دیگه چسبیدن به من و شروع کردن گریه کردن. یادم رفت بگم که وقتی متوجه غیبت دوستمون شدیم من ویکی دیگه شروع کردیم از ارواح حرف زدن و هی میگفتیم الان یکی از اون باقی میاد و…… .
خلاصه دردسرتون ندم صدای گریه انقدر بالارفت که یکی از اودارها (کسیکه کار آبیاری انجام میدهد) اومد جلو گفت: چگر شده؟ کچو اینا مگرین؟ نکنه ور اینات زده؟ (منظورش به من بود) گفتم نه والا و داستان را تعریف کردم.
از قضا این آقا از آن دسته آدمهای ترسویی بود که آوازه خاصی در دیسفان داشت. یکهو دیدم بیل آبیارش را گرفت بالا رو به سمت دیگر کرد وگفت : وجلو مای که ور تو مزنم.
دیدم یکی داره میاد جلو یک چراغ دستش و سر هم نداره حالت خمیده و انگار فقط و فقط قصدش صدمه زدن به ما. اون آقای شجاع اودار بیل و انداخت زمین و شروع به دویدن به سمت دیسفان کرد. من که میدونستم قضیه چیه وایسادم. ولی بقیه فرار کردن. اما دیدن من وایسادم. گفتن بیا. ولی من هم بادی به قب قب انداختم و گفتم: باید حساب این جن و بذارم کف دستش.هرچی نباشه من باید از شما محافظت کنم.
آقا اینا گریه کنان که بیا مرتضی من هم نعره زنان رو به آقا جن که بیا جلو تا بکشمت. خلاصه اینکه رفتم تو تاریکی و من هم به آقا جن پیوستم. آخه نقشه ما این بود که بقیه رو بترسونیم. اما دیدیم دارن گریه میکنن و اگه خودمونو نشون ندیم سکته میکنن و خون چند نفر میفته گردنمون و کمیساریای حقوق بشر ما را تحت تعقیب قرار میدن.
بعد که جریان رو تعریف کرم و گفتم برنامه ریزی شده بوده. یک کتک مشتی از دوستان خوردیم.این داستان خاطره ای برای من و دوستانم شد امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه .
با تشکر از شما که این داستان رو خوندید.
۴۵ دیدگاه برای “یک شب به یادماندنی در دیسفان”
دیدگاه خود را قرار دهید
برای قرار دادن دیدگاه باید عضو سایت باشید.


۲۸ بهمن ۱۳۹۰ در ۵:۱۹ ب.ظ
خیلی داستان جالبی بود مرسی
۲۸ بهمن ۱۳۹۰ در ۵:۱۹ ب.ظ
دستت درد نکنه دایی کاش از بقیه ی جریانات اون شب هم مینوشتی.
۲۸ بهمن ۱۳۹۰ در ۵:۲۱ ب.ظ
آخه دایی جون یک سری از اتفاقات رو نمیشه تعریف کرد میتر سم بگم ……اونوقت مطلبم حذف بشه .
۲۸ بهمن ۱۳۹۰ در ۵:۲۲ ب.ظ
دست شما درد نکنه آقا مرتضی خیلی جالب بود.
۲۸ بهمن ۱۳۹۰ در ۵:۴۱ ب.ظ
ازشما ممنونم که خاطرات را برایمان باری دیگر زنده کردید
۲۸ بهمن ۱۳۹۰ در ۶:۰۷ ب.ظ
خیلی جالب و خواندنی بود متشکر از خاطرات خرمن هم بگید لطفا
۲۸ بهمن ۱۳۹۰ در ۷:۳۵ ب.ظ
باسلام اقای سپاهی از نعره شما جن ترسید و در رفت موفق باشید ادامه دارش کنید.
۲۸ بهمن ۱۳۹۰ در ۹:۰۵ ب.ظ
agha morteza heif man nabudam .vagar na kolli mikhandidim
۲۸ بهمن ۱۳۹۰ در ۹:۵۵ ب.ظ
عمو مرتضی قبلا خیلی شرتربودی
۲۸ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۰:۰۶ ب.ظ
سلام. گذشته ها که کذشته.ولی چند تا بسمه الله میگفتید حل میشد
۲۸ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۰:۱۳ ب.ظ
دستت درد نکنه جالب بود .
برای ما یه جور دیگه تعریف میکردی کدومش درسته ؟
۲۸ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۱:۵۲ ب.ظ
تا اونجا که ما یادمون میاد این شما بودید که وقتی از پشت پنجره دست به آب ترسوندمت جیغ کشیدی و فرار کردی پریدی بغل …. بازم بگم؟خالی بند
۲۹ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۲:۰۹ ق.ظ
باسلام خاطره ی خیلی خوبی بود اگر باز هم از اینگونه خاطره ها دارید بنویسید که دیگران تشویق شوند و خاطره بنویسند.
۲۹ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۲:۱۱ ق.ظ
آقا رضا جنابعالی واقعا من و ترسوندی هنوز که یادش میفتم تنم میلرزه
۲۹ بهمن ۱۳۹۰ در ۲:۵۷ ب.ظ
دست شما درد نکنه خاطره جالبی بود
۲۹ بهمن ۱۳۹۰ در ۶:۲۰ ب.ظ
فکر کنم خالی بندی بود ……
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۱۳ ب.ظ
جناب آقای هدایتی باسلام باور بفرمایید واقعیه اگر شک دارید بگم حاضرین در آن شب دیدگاه بزارن؟
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۱۶ ب.ظ
باسلام جناب آقای هدایتی من یکی از حاضرین آن جمع بودم . کاملا واقعیه.
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۱۹ ب.ظ
با سلام جناب آقای هدایتی .اونیکه تو تاریکی گم شد بنده بودم واین داستان کاملا واقعی است .
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۲۱ ب.ظ
سلام آقای هدایتی این داستان واقعی است ومن هم در آن جمع بودم
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۲۴ ب.ظ
با سلام آقای هدایتی . این داستان کاملا واقعی است .من شاهد برگشت آن ها بوده ام
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۲۷ ب.ظ
آقای هدایتی من آن شب فلاسک چایی در دستم بود
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۳۰ ب.ظ
سلام علیکم شهادت میدم این داستان کاملا واقیه با احترام خدمت آقای هدایتی.
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۳۵ ب.ظ
با تشکر از همه دوستان که از بنده حمایت کردند.
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۴۳ ب.ظ
سلام آقای هدایتی این داستان بر مبنا ی واقعیته
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۴۶ ب.ظ
درود بر شما این داستان واقعیه آقای هدایتی…………………………….
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۴۸ ب.ظ
منم گفته دوستان را تایید میکنم این داستان واقعیه آقای هدایتی
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۵۲ ب.ظ
آقای هدایتی این خالی بندی نبود بلکه واقعیته
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۵۷ ب.ظ
با سلام خدمت شما گفته دیگران را تایید میکنم .
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۸:۵۹ ب.ظ
با عرض ارادت خدمت آقای هدایتی بنده تا حالا از ایشان دروغ نشنیدم.
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۹:۰۱ ب.ظ
با سلام داستان کاملا واقعیه.
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۹:۱۳ ب.ظ
باسلام
دست شما دردنکنه ازاین خاطره زیباتون که برای ما تعریف کردید
واگر باز هم خاطره دارید تعریف کنید واز همشهریهای عزیز هم خواهشمندم به نویسنده این جور خاطرات دل گرمی بدهند نه انکه
نویسنده خاطره را از بیان خاطره خود مایوس نمایید که چنانچه
شخص دیگری بخواهد خاطره بنویسد از بیان ان خوداری نماید.
(با تشکر فراوان)
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۰:۰۹ ب.ظ
سلام
من تسلیم شدم ……………………………
okkkkkkkkkk
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۰:۱۱ ب.ظ
سلام اقا مرتضی دمت گرم داستانت خوب بود ……
سوتفاهم نشه یه وقت من منظوری نداشتم
شب بخیر ……..
۳۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۰:۵۲ ب.ظ
بابا خالی بندییه اینا هنه با هم فامیلن که تایید کردن .از مو واپرسه
۱ اسفند ۱۳۹۰ در ۵:۱۵ ب.ظ
با سلام خدمت اقای رضا سپاهی . استاد محترم از ما سنی گذشته خالی بندی رو هیچ وقت تایید نمیکنم.
۲ اسفند ۱۳۹۰ در ۹:۲۶ ق.ظ
سلام اقامرتضی
اگه راست میگی،اون آقایی که یه دستش چراغ بودوشرش هم نبود پس در اون دست دیگه اش چی بود؟
۴ اسفند ۱۳۹۰ در ۴:۱۹ ب.ظ
بگم اون یکی دستش چی بود ؟بگم ………بگم………….بگم!!!!!!!!!!!!!!!!
۴ اسفند ۱۳۹۰ در ۹:۰۰ ب.ظ
با سلام عزیزان من این داستان واقعیه.
۶ اسفند ۱۳۹۰ در ۳:۰۵ ب.ظ
جناب حجاقا سپاهی این مری بانکی با او رضی واحدی اصلا دیسفان میرن؟
۶ اسفند ۱۳۹۰ در ۷:۵۷ ب.ظ
جناب وحید خان عربی خیال مکنه همه عین شما سال به ۱۲ ماه به ده نمشن نخیر گلم همی محرم د ده مه بوده.
۶ اسفند ۱۳۹۰ در ۸:۰۷ ب.ظ
آقای عربی از قدیم گفتن کشمش دمم داره .
۷ اسفند ۱۳۹۰ در ۱۰:۳۲ ق.ظ
با سلام خدمت آقای عربی وسایر دوستان :از آنجاییکه سایت دیسفان یک محیط دوستانه وخانوادگی دارد میخواستم خواهش کنم بر اساس قوانین از شوخی ها در این محیط پرهیز ودر ارایه دیدگاه حفظ احترام یادمان نرود ممنونم
۷ اسفند ۱۳۹۰ در ۱۱:۳۶ ق.ظ
خوشبختانه تمام اعضای فعلی سایت اشخاص محترم و مجربی هستند.
اما ممکن است یک فرد تازه وارد با دیدن یک شوخی تصور کند که می تواند به راحتی شوخی کند.
چون تعداد اعضا زیاد هستند و یک شوخی ممکن است بازدیدکننده زیادی داشته باشد و باعث ناراحتی یک شخص شود و بعد از آن باز جواب شوخی در سایت قرار گیرد، این مسیر ممکن است به سایت لطمه بزرگی بزند.
بنابراین بهتر است در جهت حفظ سایت، شوخی های شخصی به صورت خصوصی مطرح شوند تا افراد تازه وارد متوجه جوِ خانوادگی سایت شوند.
ضمنا از طریق چت سایت می توانید همزمان با چند نفر چت کنید و گفتگوی خصوصی-گروهی داشته باشید.(مثل اینکه چند نفر در یک اتاق در حال گفتگو هستند)
۷ اسفند ۱۳۹۰ در ۵:۵۴ ب.ظ
با تشکر از آقای فیض .